تبلیغات
مهتاب
 
مهتاب
همچنان خواهم راند...
یکشنبه 5 شهریور 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو

g-/شعر من تقدیم به دوست كوچكم احمد كه هجوم بیماری حنجره كوچكش را به یغما برده است:



نغمه ایی باید خواند
آسمانی تر از آب
و صدا باید شد
روی امواج هوا باید رفت
تا طراوت
تا صبح
و هم آواز نسیم
برگ را باید شست
از غبار كینه
و به چشم تهی از آب یتیم
اشك باید گردید
تا بشوید شاید
دل لبریز ز آوار سیاهی ها را
تا بسوزد گاهی
تا برآرد آهی
یا بلرزد جایی
نفسی باید بود
گرم؛ نه : آتشناك
همره دخترك ساده شهر
كه ز تنهایی و درد
و ز سوز سرما



بی سرانجام دویده ست به باغ
نور باید بودن
یا چراغی به رهی
كه در آن دولت خورشید به یغما رفته ست
و سری باید بود
و دو دست پر بار
و دو پا
و دو چشم روشن
در كف فاخته خون آلود
كه به جانبازی یك خانه زیبا رفته ست
سایه ایی باید بود
پشت یك بوته یاس
روی دیوار صداقت
دم به دم هر لحظه
پا به پا
باید رفت
بی صدا، بی رنگ، بی عشوه و ناز
قلمی باید بود
و نوشت:
ن والقلم و ما یسطرون
و نمایید جهان را
وستایید نهان را
آسمان باید بود
باید آغوش گشود
روی یك بچه كبوتر كه دلش می لرزد
از پرواز
از آغاز
و در او شوق پریدن برجاست
و سكوتی باید
تا بگوید همه راز جهان
كودك نیك سرشت مشرق
كه جهان جمله صدایی ست بازیچه او...








نوع مطلب : نوشته های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 شهریور 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو

تکرار نام تو ، ای آرزوی دور

در من تجلی هزار خاطره است

و نگاهم

چون پرنده ایی وحشی

در آسمان چشم تو

تمام هستی اش را به طوفانی می بازد...

من آن شبی هستم که هر غروب

همراه آواز کلاغها جان می دهد

و صبحدم

میان جوشش گنجشکهای روی درخت انار

زنده می شود

آواز من

شاید شبیه صدای کلاغها باشد

اما عاشقانه ایست که در بین چنارها می پیچد

و خواب از چشم رهگذران هرزه گرد می گیرد

من آن سکوت سبز پاییزم

که نرمتر از بهار با شاخه ها در آمیخته ام

شاخه های خسته از رویش

و خیس از بارش مداوم روزمرگی

من سرانجام باغ ها هستم

من روح طبیعتم

من مفهوم هبوط انسانم

بلندای خواهش,تجسم نافرمانی, شکوه بازگشت

دستی که به سیبی رسید

و عریانی یک راز

آه... من قصه هجرانم

من آن چوپانم که صدای نیلبکم گرگها را می خواباند

گرگهای حریص گرسنه،

گرگهایی آبستن از شهوت دریدن

که تمام شب کودک سیاه خود را می زایند

و صبحگاه دوباره آنرا می بلعند

من صدای گفتگوی کویرم

در ایوان مقبره شیخ پیر

من در میان بوته های خار

بین شاخه های کاج پیر

در قدمهای استوار هر ستون

نام تو را زمزمه می کنم

بیا

در ایوان شرقی اش بایست

چشم را ببند

و تماشا کن

انعکاس نام خود در این فلات

زیرا که من تصویر توام

در آینه شکسته هزار تکه ایی

نگاه کن

من تکثیر می شوم

و تو هنوز یگانه ایی...










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو

همیشه سلام و خداحافظی با تو برای من یک اتفاق شگفت انگیز بوده است:
پرده اول: کلاس زبان کانون پرورشی- تابستان سال 1371



چه زود با تو اخت شدم. خانه مان را رهن داده خودمان اجاره نشین بودیم. خیلی زود فهمیدیم که همسایه بوده ایم! یکی دو ماه بعد ما به خانه خودمان اسباب کشی کردیم.



پرده دوم:خردادماه سال 1374- سمنان- کوچه تبریزی



بالاخره پدرم خانه را فروخت. آنروز توی حیاط با خریدار پولها را می شمردند. زدم به کوچه. از دور آمدی و سربهسرم گذاشتی. گفتم:( این دم آخری اذیتم نکن.)
و با هم قدم زدیم. یادم نیست چه گفتیم. شاید از گذشته گفتیم. از خاطراتمان. شاید هم از آینده... شاید هم بیخیال دنیا گشتیم و گشتیم. راستی امیر دیوانه هم نبود تا از ترسش به خرابه ها پناه ببریم.امیر مرده بود.



پرده سوم: اوایل سال 1375- تهران- ... چه فرقی می کند. همه جای تهران مثل هم است. جنگل آهن و سیمان...



نامه ایی برایم رسید. از تو بود. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.هزار بار خواندمش. درست مثل یک زندانی که نامه ایی از خانواده اش دریافت کرده باشد. هر بار اداره پست را لعنت می کردم. از تاریخ ارسال نامه خیلی می گذشت. منهم نامه های زیادی فرستاده بودم اما انگار هیچکدام به دستت نرسیده بود.نامه را تا مدتها نگاه داشتم.بوی تو را می داد. بوی روزهای خوش.




پرده سوم: تیرماه سال 1378- سمنان دبیرستان؟ - امتحان کنکور



انتظار دیدنت را داشتم. مطمئن بودم که می بینمت.بعد از ان اولین و اخرین نامه دیگر خبری از تو نداشتم. وقتی آمدی با کسی بودی. وقت رفتنت هم همینطور. دلم کمی گرفت.التهاب کنکور و شوک دیدن تو در هم امیخت و من حتی نشانی از تو نگرفتم. یک خداحافظی کوتاه و دیگر هیچ.



پرده آخر: مرداد ماه سال 1393- تهران- بیمارستان مسیح دانشوری



همراه با یکی از همکاران سایتی را در مورد پرور مرور می کردم. میان کلمات کمرنگ سایت نامی برایم درخشید. دوباره نگاه کردم. خودت بودی. بدون شک! به مدیر سایت پیام دادم. و او هم پاسخ داد.: خودش است...




این شعرم تقدیم به تو . بی مناسبت با حرفهای این روزهایمان نیست:





افسوس یارم می رود،روح و روانم می رود



از منزل آن سرو سهی، افتان و خیزان می رود



دردی مرا خواهد گرفت،جانم به لب خواهد رسید



چشمم به دنبال رهش،چندیست گریان می رود



دل از غمش عاقل شده، زنجیر آب و گل شده



سوی نگاه روشن و زلف پریشان می رود



آن مطرب شکرشکن، آن ساقی مستی فکن



ساز و سبو بنهاده و غمگین و نالان می رود



هاتف نشانم می دهد، پندی گرانم می دهد



از عالم خاكی سرشت، پیدا و پنهان می رود



تاج و نشان افسری، جاه و مقام و سروری



تیمور و عباس و صفی، جمشید ایران می رود



جانا بیا بشنو فغان، بشنو ز درد بیدلان



کین چرخ می گردد بسی، این مهر و آبان می رود







نوع مطلب : نوشته های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو
دلی در آتش عشقت، چنین مستانه می سوزد

 به پای لعل نوشینت، سری شاهانه می سوزد

خدا را مرهمی جانا، بر این محنت مهیا كن

 كه از شمع رخت یارا، دل پروانه می سوزد

سكوتش ازسر صبر و فغانش از سر تردید

 به این بسیار می گرید، وزان جانانه می سوزد

رقیبان جمله در حیرت، كه در میخانه چشمت

نشان طاعت و تسلیم، به یك پیمانه می سوزد 

غم دل را نهان باید، از آن محبوب دردانه

كه خورشید ارچه می بخشد، ولی رندانه می سوزد

فراقت سخت می آید، به جان عاشقان یارا

زهی كز آه مشتاقان، ری و فرغانه می سوزد

بیفروز ای شفق جان را ، كه در آتشگه خاموش

هزاران گوهر رخشان، به یك افسانه می سوزد










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو
دیدی که یار مجنون، با جان جان چه ها كرد
                                                       ابرو نمود و جمعی، شبگرد و مبتلا کرد

برق نگاه مستش، بر خرمنم بینداخت

                                                      در پرده ایی درآمد، آتش به خود رها کرد

گفتم که عاشقم من، بر قبله گاه رویت

                                                      گفتا سزا نباشد، باید که جان فدا کرد

از خویشتن بریدم، غیر از غمش ندیدم

                                                      از خادم دو چشمش، صدتیر بر جفاکرد

برخاک آستانش، چون معتکف مقیمم

                                                      ترک مقام و منزل، آن یار بی وفا کرد

در آتشم بسوزان، دین و مقام و دنیا
 
                                                     کین شیخ مست آخر، ترک می و ردا کرد

صبر مرا نگاهت، چون خوشه ایی بینداخت

                                                      وز آب دیده من،  صدجای  آسیا کرد

از خویشتن رهیدم، جانا به لطف عشقت

                                                       از آسمان هفتم، گویی کسی صلا کرد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 خرداد 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو
دلم گرفته ست رفیق

حال که نه مرا توان آسمان بودن است

                                            و نه تو را مجال پرواز

بیا برویم پای آن درخت سیب کهنسال

بنشینیم

تو از آسمان برایم بگو و من از پرواز برایت داستانها ببافم


آنگاه

گناه بزرگ تکرار خواهد شد

             جامه ها باز خواهد ریخت

و سیب

پاک خواهد شد از تهمتی هزاران ساله

که سبب آسمان بود
 
                     و جرم 

                                 هوس پرواز...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو

هر روز، سپیده صبح، وقتی در میان ایستگاه اتوبوس می ابستم، روبروی من، درست در میانه آسمان، ستاره ایست که مرا با او سلامی ست و گفتگویی:

نمی دانم! شاید در سالیان دور، در سپیده دمی اینچنین، دانشمندی بزرگ تو را رصد کرده باشد و امروز من در میانه بزرگراهی بزرگ تو را نظاره گرم. آنچه امروز و در پس زمانهای دور من و او را به هم پیوند می زند، تویی و بزرگی ایی که او را منتسب به تاریخ کرده است و این بزرگراه را به من!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 فروردین 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو

تو بودی

و من

و یک وسعت بی غروب

و دشتی پر از رازقی

گوشه ایی سرو سبز امید

پر از شور باران

پر از زندگی

جهان چشم و دل بود و جان بود

جدا از غم اب و دان بود

هوایم ، دهان تا گشودی... چه گویم؟

پر از عطر ریحان و نان بود

سحر بود و شب بود و خورشید و ماه

گلی بود و انجیر و برگی به راه

نه ابر و نه باد و نه خورشید داغ

نه سبز و نه برف و نه بلبل به باغ

بهشت و جهنم، ثواب و گناه

غم سیب آدم، سپید و سیاه

تو بودی، تو بودی، به هرجا تو بودی

به دشت و به باغ و به دریا تو بودی

ثواب و گناهم تو بودی

سپیدو سیاهم تو بودی

غم روزگارم تو بودی

گل نوبهارم تو بودی

به هر سو دویدم تو بودی، تو بودی

نهانی سرودم برایت

که باران و باد و غم این غروب

شب و نور مهتاب و ارامش این سکوت

ندانم،

نبینم،

نخوانم

در این خانه جز مهر رویت نخواهم، ندانم، نبینم.





نوع مطلب : نوشته های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 4 فروردین 1396 :: نویسنده : امیر رزمجو
چون تو معشوق، عاشقی بیمار می خواهد، بدان
چشم مستت، حارسی غدار می خواهد، بدان

تا کجا پندم دهی کای یار مجنونم مباش
جهل و نادانی سری هوشیار می خواهد ، بدان

در هوای عشق تو رفتن به جان و تن همی
مرکب نور و دلی رهوار می خواهد، بدان

نوش لعلت گرچه سودای دل زار من است
باده نوشی پاکی پندار می خواهد، بدان

دل هوای کوی دلبر دارد و آرام جان
وصل جانان دیده ایی بیدار می خواهد، بدان

آه مجنون گوش لیلی را همی زیبنده است
پرده داری محرم اسرار می خواهد، بدان

رخت باید برکشید از کهنه بازار عدم
ربح بردن فطرتی عیار می خواهد، بدان

ای دریغا مرهمی بر جان بیتابت  شفق
عشقبازی رندی بازار می خواهد ، بدان






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چه گنداب عجیبی ست هنر و چه موجود بیچاره ایست هنرمند که هر لحظه در این گنداب خودساخته ناگزیر، دست و پا می زند. چه تعبیر بیرحمانه ایی! اما مگر نام دیگری بر هنرمند می توان نهاد؟ رازی را می داند که نباید، زیبایی ایی را می بیند که نشایست، می رود تا نهایت زیبایی و دست از پا درازتر برمی گردد. بی آنکه بتواند چیزی از آنهمه زیبایی با خود بیاورد. پس ناگزیر قلم برمیدارد و می نویسد و می نویسد تا مگر دلش راضی شود، ساز برمی دارد و می نوازد تا نت به نت شرح ان زیبایی را دهد، تیشه بر می دارد و به جرم ملاقات نامشروعش، فرهادوار کوه را می تراشد، یا نقاب بر چهره می زند و نقش می آفریند تا در غم فراق ، خود را به فراموشی سپارد و در این تلاشهای کودکانه اش دلهای صاف دیگری را نیز اسیر این زیبایی ازلی و ابدی می کند.
چه تعبیر بیرحمانه ایی! هر چند هنرمند را از آن زیبایی بهره هاست اما جرعه ایست در برابر دریا...و اینچنین چون کودکی که هنوز زبان باز نکرده است، غم بزرگ دل را ارام می جود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 بهمن 1394 :: نویسنده : امیر رزمجو
همیشه انگار چیزی هست. در بینهایت دور یا بینهایت نزدیك.رازی ! معجزه ایی! شاید ساده تر. مهم نیست كه چیست. هر چه هست حقیقتی ست. لبها می جنبند. صداهایی می آید. تلاشهایی موهوم برای برقراری ارتباط. نگاه می كنی. همه چیز در گردش است اما تو انگار چیزی نمی فهمی.تمام ادراك تو از صدایی ست كه از آن بینهایت غریب در گوش جانت زمزمه می كند. شاید هم تویی كه با خود حرف می زنی.  لبها می جنبند و تو فقط نگاه می كنی. آنقدر فكر كرده ایی كه احساس می كنی مغزت دارد می تركد.انگار مترسكی شده ایی بر سر زمینی بایر كه پرندگان گرسنه حتی تخم علفهای هرزش را هم می بلعند. ایستاده ایی بی انكه بدانی كجایی و چه می كنی. فقط فكر می كنی اما... افسوس. به هیچ كجا نمی رسی. انگار همه چیز در یك گیجی موروثی ست. انسانها؛ این واحدهای كوچك بزرگ نما، می آیند و می روند. همان افتاب می تابد. هر روز  چشمها در فراغ كسی می گریند و باز سالها بعد و سالها بعد... همان گریه ها. امروز برای تو و فردا برای من و خورشید هر روز همان است. همه چیز در یك گیجی موروثی ست و انگار از دوردست، از میان تاریكی، شاید هم روشنایی ازلی، چیزی تو را به خود می خواند. نمی دانی به پوچی اندیشه هایت بخندی یا به بلندی ارمانهایت. نمی دانی به فناپذیری جسمت بیندیشی یا به ابدیت روحت. نمی دانی. و باز می بینی همه چیز در یك گیجی موروثی ست. ارام می نشینی. چون غریقی خود را به امواج پر تلاطم دریا می سپاری و هنوز كسی در درونت سخن می گوید.گاه از اب و گاه از خاك....









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 آذر 1394 :: نویسنده : امیر رزمجو
پری كوچك من

تو بخواب

چشم بر این گذر عمر ببند

گر حسد چشم همه عالم بست

              اگر از خشم ، جهانی همه سوخت
                       
                        شهوت مال اگر جان همه شهر گرفت

تو بخواب!

بغض اگر داشت گل سرخ امید

               زخم بنشست به بال و پر گنجشك خیال

                              غم اگر در دل ایام دوید
   
                                        سحر از خاطره ی كودك فرداها رفت

تو بخواب!

چشم بر ظلم و تباهی تو ببند.

پری كوچك من!

شور در سینه توست

عشق در دستانت

می ترواد شادی
                    
                     از نم چشمانت

می دهد بوی امید، بوی نشاط

                        هرم انگشتانت

ای پری پیكر مهوش

زاده ی خاك و پریوش

تو بخواب

در این خانه ی امید به روی شب تردید ببند

عشق را ملعبه ی مردم این شهر مكن

خویش را در قفس كینه ی این قوم منه

چشم بر ظلم و تباهی تو ببند

صبر را پیشه ی چشمانت كن

تا طلوعی دیگر

                     تا سحرگاهی خیس

تو بگو

تا بلوغ انسان

تا تب تند امید

تا شعاع خورشید

تا طلوع خوش چشمان تو بر مردم شهر

چند ساعت راه است؟

   




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 آبان 1394 :: نویسنده : امیر رزمجو
بیا امید من

بیا در این سرای سرد

بیا در این جهان كور خالی از امید

                                 گل محبتی بكار

بیا و در كویر خشك خاطرم

میان این نهایت سكوت

                                 ز عشق، قطره ایی ببار

بیا....

بخوان به واژه ایی

                 كتاب زندگی

بمان امید من

                در این شكستگی


بگو كجا به سر شود جنون غربتم؟

بگو كجا رسم

                  به خاك تربتم؟





                            

 










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 مهر 1394 :: نویسنده : امیر رزمجو
كاش كمی پر تر بودیم

كاش كمتر در كار دیگران جستجو می كردیم

كاش بیشتر به خودمان می پرداختیم

كاش  دیدمان وسیعتر بود

كاش  كمی.. فقط كمی...

افسوس.نرود میخ آهنین در سنگ.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 مرداد 1394 :: نویسنده : امیر رزمجو

استاد عزیزم، سرکار خانم سعادتیار، شعری در وبلاگشان نوشته بودند که انگیزه سرودن این شعر شد.
رفتن اگر چه تلخ است، ای دل برو، رها کن
دنیا خموش و سرد است، ای دل برو، رها کن



چندان مباش غمگین، دنیا وفا ندارد
دیریست خفته است عشق،ای دل برو، رها کن



یکدم مکن نگاهش، از روی او حذر کن
گر قصد تو وصال است، ای دل برو، رهاکن



این قوم خسته ی سنگ، عاشق کش اند و مکار
تا چشم بر تو دارند، ای دل برو رها کن



باغ دل حسودان، سرد است و زرد و خالی
تا گل در آن درآید، ای دل برو رها کن



از دوریش شکستی، عهدی دگر نبستی
تا چند ناله و درد،ای دل برو، رها کن



عاشق، تو را همین بس، کز عشق او خماری
این تحفه را نگهدار، ایع دل برو، رها کن



ای سرو سیم اندام، ای مونس دل و جان
رفتن اگر چه تلخ است، ای دل برو، رها کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :